سالروز شهادت فهمیده
پرواز سرخ
تمام توان و قدرت سیزده سالگی ات را خلاصه می کنی در پاهایت و سخت می دوی... شهر، پشت سر و تانک، پیش روست.
درست میان محرکه ایستاده ای.
عطر دلنواز این خاک، تو را به اینجا کشانده است. یک باره نوجوانی ات را از پشت نیمکت های چوبی مدرسه برداشتی و در یک کوله پشتی ریختی و قد برافراشتی که من «مرد» شدم. و مردانه پای حرفت ایستادی تا آن روز که مادر با لبخندی بر لب و اشکی در چشم، تو را راهی کرد.
تو می رفتی و نگاه های مادرانه ای، قد و بالای تو را با حسرت می نگریست. هم کلاسی هایت، آرام درس ها را مرور می کردند و تو نقشه خاکریزها و سنگرها و خطوط مقدم را.
پرنده خیالت همیشه در آسمان جبهه رها بود. معلم، الفبای علم می آموخت و تو الفبای عشق فرا می گرفتی.
گفتند: هنوز برایت زود است. گفتی: عشق دیر و زود ندارد. گفتند: باید آموزش نظامی ببینی. گفتی: عاشقی آموزش نمی خواهد. گفتند: هنوز کوچکی، سیزده سال بیشتر نداری و تو به یاد کربلا می افتادی؛ قاسم علیه السلام چند ساله بود؟ نوجوانی ات را، شیطنت ها و خنده هایت را از پشت نیمکت های مدرسه، از کوچه های خاکی و توپ های پلاستیکی کشاندی تا جبهه، تا سنگر، تا خاکریز، تا وسط خط مقدم. تانک ها پیش رو، شهر پشت سر و تو که درست وسط معرکه ایستادی.
می توانی ذره های سوخته بدن ها را که در هوا چرخ می خورند، ببینی.
می توانی طعم خون را حس کنی.
می توانی برگردی و بزرگ شوی!
می توانی در سیزده سالگی، حماسه ای بزرگ بیافرینی.
می شود با تمام کوچکی بزرگ بود. می شود طفلی، ره صد ساله را یک شبه بپیماید.
اینک تویی؛ درست میان ماندن و رفتن، می توانی بمانی و برای ضجه های مادران داغدیده دل بسوزانی. بمانی و شهر سوخته را به تماشا بنشینی. یا می توانی نمانی و بروی. تو راه دوم را برگزیدی؛ رفتی تا بمانی. تو در سیزده سالگی چه خوب مفهوم «ماندن» را «فهمیده» بودی! یک... دو... سه... صدای انفجار!
همه دیدند!
آسمان شاهد بود که «حسین» خلیل وار به آتش رفت. آتش برایش گلستان شد. بادها خاکسترش را به آسمان ها پاشیدند. با صدای انفجار نارنجک یک پروانه سیزده ساله پرواز کرد!
وبلاگ دفاع مقدس وشهدا