سلام بر رقیه های زمان

سلام بر رقیــه های زمــــــــان...

ایـن زندگی ِ قشنـگِ مـــــن ، مال ِ شـما


ایـام ِسپیــد رنگِ مــــــــــن ، مــال ِ شمـا


بابای همیشـــه خوب ِ مــــن را ، بدهیـــد


این سهمیـه های جنگ ِ مـن ، مال ِ شما



دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد... همچـون رقیـه !

وقتی دانشگاه قبول شد همچــون  کوفیان  نیش زبانش زدیم و گفتیـــم

با سهمیه قبــول شــدی

و لی هیچوقـت نفهمیـدیم کلاس اول  وقتی میخواستند به او یاد بدهند بنویسد : بابا

یک هفتـــه در تب سوخت

یک هفتــــــــــــــه در تب سوخت

.

.

بر استــی اگر عاشــورای حسینی بودیــم ...کــدام طرف بودیــم ؟؟

با حسیـــن .. یا مقــابل ِ حسیـــن  ... ؟؟

.

.

ســــلام بر رقیه های زمان

که در برابر نیش زبانهایمان سر به زیر می اندازند

و بر  اهل بیت حسین .ع. سلام میدهند



شهدا در کلام رهبری


شهيدان مظهر هدف و تلاش و تداوم هستند.

***

ما در حقيقت، انقلاب، اسلام، قرآن، استقلال، آبروي و حيثيت را از بركت خون پاك شهداي عزيزمان داريم.

***

خون شهيدان تضمين كننده استقلال ملت و سربلندي اسلام است. نظام جمهوري اسلامي امروز امانت شهيدان است و همه بايد بدانند كه مبارزه با جمهوري اسلام تمام نشده است.

***

خون شهداي انقلاب اسلامي به هدر نرفته است و آنها بودند كه به قيمت خون خود، آبروي اسلام، قرآن پيامبر و استقلال مملكت را حفظ كردند و حركتي كه آنها در اين انقلاب از خود نشان دادند در طول تاريخ بي نظير بوده است.

***

چراغ راه آينده ما شعار آزادگي و فداكاري شهداي ماست.


اشتی با صبح ( دهه فجر)


آشتی با صبح

می‌دانم، آری می‌دانم؛ آن روز، پنجره‌ها برای آشتی با صبح، نفس تازه کشیدند.
آن روز، ک خوبی‌ها به صلیب کشیده شده بود و خون از پنجه استعمار چکّه می‌کرد و قفس، تنها جایگاه پرندگان بود؛ چون نغمه آزادی سرداده بودند.
می‌دانم، همان دقایقی که گوش‌ها به ضبط صوت چسبیده بودند، تا نوای باران را که چکه‌چکه می‌کرد و پلیدی‌ها را می‌شست، بشنوند.
چه شوری داشت، چه بلوایی شده بود و چه غوغایی می‌کرد؛ تکاپوی خفته که بیدار شده بود و دستانی که زانوی غم بغل گرفته بودند؛ حالا مشت شده بود.
تندتند ورق بود که بر سینه دیوار می‌چسبید: «آزادی...». و بطری بود که بمب می‌شد و حالا «شاهِ معکوسِ» روی دیوارها، تمام حشمت 2500 ساله را زمین می‌ریخت.
آن روز کودک بود که رهِ مردان خدا می‌پیمود و یک شبه مرد می‌شد؛ مردی که در کوچه پس کوچه‌های شهر، نوک سلاح‌ها در انتظار سینه پر تپشش کمین کرده بود.
پیرزن کنج حلبی‌آباد، دیگر از شاه سخن نمی‌گفت، سراغ از «آقا» می‌گرفت. می‌دانم؛ آری خوب می‌دانم شهدا، کف خیابان نماندند؛ دستانی آنها را بالا برد؛ اصلاً شهدا هیچ‌وقت زمین نمی‌مانند.
و می‌دانم، حالا پس از سی و‌پنج از آن روزها، سیب معطر آزادی در دست من است، من دانه سیب خواهم کاشت و درختی از نو خواهم رویاند.
آه، من تو را گم نخواهم کرد، «من همان دبستانی‌ای هستم که به من چشم امید بسته بودی.» من تو را گم نخواهم کرد هرگز، هرگز

دهه فجر بر فجر آفرینان مبارک


شمیم بهار

بیا بیا که شمیم بهار می‏آید
دل رمیده ما را قرار می‏آید
سر از افق بدرآورد صبح آزادی
سرود فتح و ظفر زین دیار می‏آید
بیا که شد سپری دوره تباهی‏ها
زمان سروری و اقتدار می‏آید
گریخت ظالم و برچیده شد بساط ستم
نهال حق و عدالت به بار می‏آید
بیا که گر رود اهریمن از وطن بیرون
فرشته از طرف کردگار می‏آید
خوش آمدی به وطن مقدمت گرامی‏باد
صدای هلهله از هر گذار می‏آید